تماشاچیان نسل کشی
کیت هنری: شهروندان ایتالیایی و اتباع برخی دیگر از کشورهای اروپائی که وجه مشترک میان آنها علاقه مندی به اسلحه و شکار بود، روزهای جمعه بعنوان تفریح آخر هفته در شهر تریسته واقع در شمال غرب ایتالیا (مرز ایتالیا با یوگوسلاوی سابق) گرد هم می آمدند. این افراد با خط هوایی آویوژنکس به بلگراد رفته و از آن جا با اتوبوس به تپه های اطراف شهر سارایوو منتقل می شدند. آنها برای اینکه بتوانند آخر هفته را با یک اسنایپر و جایگاه مناسبی مشرف به شهر برای شلیک به غیرنظامیان بگذرانند، چیزی بین 92 تا 116 هزار دلار به شبه نظامیان صرب هوادار رادوان کاراجیچ پرداخت می کردند.
خبرآنلاین - محمدحسین لطف الهی: تصور کنید افرادی ثروتمند، متخصص و به ظاهر موجه، آخر هفته های خودرا بجای استراحت در آغوش خانواده، با پرداخت پول در تپه های مشرف به یک شهر تحت محاصره می گذرانند تا به غیرنظامیان بی دفاع شلیک کنند. این سناریوی دلهره آور، نه یک داستان تخیلی، بلکه روایتی مستند از فاجعه ای به نام «سافاری های انسانی» در جریان محاصره سارایوو در دهه نود میلادی است. اصطلاح «سافاری» اشاره ای زننده به تورهای مشاهده و شکار حیوانات وحشی است.
ماجرا از این مقرر است که در فاصله سالیان ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶، شهروندان ایتالیایی و اتباع برخی دیگر از کشورهای اروپایی که وجه مشترک میان آنها علاقه مندی به سلاح و شکار بود، روزهای جمعه به عنوان تفریح آخر هفته در شهر تریسته واقع در شمال غرب ایتالیا (مرز ایتالیا با یوگوسلاوی سابق) گرد هم می آمدند. این افراد با خط هوایی آویوژنکس به بلگراد رفته و از آن جا با اتوبوس به تپه های اطراف شهر سارایوو منتقل می شدند. آنها برای اینکه بتوانند آخر هفته را با یک اسنایپر و جایگاه مناسبی مشرف به شهر برای شلیک به غیرنظامیان بگذرانند، چیزی بین ۹۲ تا ۱۱۶ هزار دلار به شبه نظامیان صرب هوادار رادوان کاراجیچ پرداخت می کردند.
بیشتر بخوانید
>>>> حقیقت ترسناک گردشگران آدم کش؛ سه دهه بعد از جنگ بوسنی
اتزیو گاواتزنی، روزنامه نگار تحقیقی و نویسنده، در کتاب خود با عنوان «تک تیراندازهای آخر هفته» پرده از این راز تاریک برداشته است. تحقیقات مستند او که حال پای آن به دادستانی های کشورهای مختلف اروپایی همچون ایتالیا هم کشیده شده، از سیستمی مخوف پرده برمی دارد که در آن، جان انسان ها به یک «کالا» و میزان «درد قربانی» به واحدی برای قیمت گذاری این شکار شوم تبدیل گشته بود.
گاواتزنی در این گفت و گوی تفصیلی با «خبرآنلاین»، ضمن واکاوی مفهوم «عادی بودن شر»، از دشواری های شکستن یک دیوار سکوت سی ساله می گوید و با اخطار نسبت به تکرار مصونیت جنایتکاران در بحران های امروز جهان تاکید می کند که زمان، رافع مسئولیت جنایتکاران نیست.
افراد غیرنظامی برای شلیک به انسان ها به سارایوو می رفتند
*** برای بار اول چه زمانی از ماجرای موسوم به سافاری های انسانی در سارایوو آگاه شدید؟ در آن لحظه چه احساسی داشتید و ایده شروع تحقیق درمورد این داستان چه طور شکل گرفت؟
افرادی که نظامی نبودند و برای یک هدف سیاسی یا ایدئولوژیک نمی جنگیدند، اما می توانستند به یک شهر تحت محاصره بروند، سلاح به دست بگیرند و مانند شرکت در یک برنامه شکار، به انسان ها شلیک کنند. این مساله آن قدر پوچ و دور از ذهن بود که غیرقابل باور به نظر می رسیداولین باری که درباره ی این ماجرا خواندم به دهه ۱۹۹۰ میلادی برمی گردد. در مارس و آوریل ۱۹۹۵، برخی روزنامه های ایتالیایی همچون «کوریره دلا سرا» و «لا استامپا»، اطلاعاتی را منتشر نمودند که نشان می داد، برخی از افراد خارجی به تپه های اطراف سارایوو می رفتند تا به غیرنظامیان شلیک کنند. «دادگاه دائمی خلق ها» هم قبل تر اطلاعاتی درباره ی این مساله به دست آورده بود.
به یاد دارم که آن خبر مرا عمیقاً تحت تاثیر قرار داد. افرادی که نظامی نبودند و برای یک هدف سیاسی یا ایدئولوژیک نمی جنگیدند، اما می توانستند به یک شهر تحت محاصره بروند، سلاح به دست بگیرند و مانند شرکت در یک برنامه شکار، به انسان ها شلیک کنند. این مساله آن قدر پوچ و دور از ذهن بود که غیرقابل باور به نظر می رسید.
این داستان سال ها در ذهن من باقی ماند. گاهی پیش خودم می گفتم دوست دارم به آن بپردازم؛ حتی در ابتدا در قالب یک رمان، اما عناصر موردنیاز برای تبدیل آن به یک پژوهش را در اختیار نداشتم. نقطه عطف ماجرا در سال ۲۰۲۳، زمانی که از وجود مستند «سافاری سارایوو» ساخته میران زوپانیچ آگاه شدم، صورت گرفت. بلا فاصله با کارگردان آن مستند تماس گرفتم و او به من اجازه داد فیلم را ببینم و شماره تماس ادین سوباشیچ، از اعضاء سابق اطلاعات بوسنی را در اختیارم قرار داد. از آن لحظه، یک پژوهش مستقل را آغاز کردم که کم کم خیلی فراتر از مستند پیش رفت.
هر اطلاعاتی را از راه اسناد و منابع مستقل راستی آزمایی کردم
*** پژوهش درباره ی چنین موضوعی، بخصوص باتوجه به گذشت چندین دهه از جنگ، کار آسانی نیست. تحقیقات خود را چطور آغاز کردید و در طول پژوهش چه مراحلی را پشت سر گذاشتید؟
دشواری اصلی، دقیقا همان مسئله گذشت زمان بود.
سی سال یعنی مرگ آدم ها، کمرنگ شدن خاطرات، مفقود شدن اسناد و از تمامی مهم تر، بلندتر شدن دیوار سکوت.
من کارم را با بازیابی اسناد دهه نود شروع کردم و تلاش کردم بفهمم چرا اطلاعاتی که قبل تر در مطبوعات انتشار یافته بود، در آن زمان نتوانست به یک پژوهش مؤثر منجر شود. سپس روی شهادت ها کار کردم و آنها را با یکدیگر تطبیق دادم.
یک گام اساسی، برقراری تماس با ادین سوباشیچ و بعد از آن، با منابع دیگری بود که ارتباط مستقیمی با این پدیده داشتند. در بین آنها شاهدی وجود دارد که در کتابم او را «مرد فرانسوی» می نامم؛ کسی که ادعا می کند گروههای خارجی را تا مواضعی که از آنجا به سوی سارایوو شلیک می شده، همراهی کرده است.
به موازات این امر، تلاش کردم بخش لجستیک ماجرا را هم بازسازی کنم: این افراد از کجا راه می افتادند، سفرها چه طور سازماندهی می شد، چه کسی آنها را همراهی می کرد، ارتباطات چه طور شکل می گرفت و پرداخت ها به چه صورتی انجام می شد.
در نهایت، تلاش کردم هر اطلاعاتی را از راه اسناد و منابع مستقل راستی آزمایی کنم. نتیجه کار، فقط یک روایت ساده نیست، بلکه مجموعه ای از شهادت ها، اسناد و شواهدی است که آنها را تحویل دستگاه قضایی داده ام.
با این حال، باید یک نکته مهم را روشن کنم. کار من صدور حکم قضایی نیست. این یک کار تحقیقی است که با ارایه شواهدی، چندین دادستان اروپایی را ترغیب کرده تا پرونده هایی را در این مورد باز کنند یا تحقیقات بیشتری انجام دهند. سرانجام، این دستگاه قضایی است که باید تعیین کند کدام یک از این اتهامات قابل اثبات هستند.
*** آیا لحظه ای وجود داشت که احساس دلسردی کنید یا با موانعی چنان بزرگ روبرو شوید که به فکر رها کردن پژوهش بیفتید؟
نه تنها دستگاه های اطلاعاتی ایتالیا، بلکه دستگاه های اطلاعاتی تعدادی دیگر از کشورها هم از این مساله خبر داشتندبله، چندین بار.
ناامیدکننده ترین مسئله این بود که متوجه شدم خیلی از اطلاعات از قبل در دهه ۱۹۹۰ میلادی وجود داشته اند.
ما لزوماً درحال کشف پدیده ای کاملا ناشناخته نبودیم. مقالات روزنامه ها، شهادت ها و گزارش هایی از قبل وجود داشت. سوالی که از خودم پرسیدم این بود: اگر گروهی از افراد از این ماجرا مطلع بودند، چرا هیچ کس به شکل جدی درباره ی آن پژوهش نکرد
در طول این پژوهش، با افرادی هم روبرو شدم که از حرف زدن می ترسیدند. برای برخی منابع زمان زیادی طول کشید تا تصمیم بگیرند آن چه را می دانند بازگو کنند. آن چه مانع از توقف من شد، به طور عمده این باور بود که در پشت این ماجرا، تنها انگیزه های مالی و رابط هایی که با انگیزه مالی، مقدمات این کار را فراهم کردند، وجود نداشت. یک سوال خیلی بزرگتر مطرح بود. چه طور امکان دارد افراد عادی، ثروتمند و محترم، بعد از انجام یک عمل وحشتناک به خانه برگردند و به زندگی خود ادامه دهند، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ و یک سوال که از دید من حتی مهم تر از سوال قبلی است؛ چه کسی یا چه کسانی از وقوع سافاری ها آگاه بودند؟
شهادت های جمع آوری شده نشان داده است که حداقل برخی دستگاه های اطلاعاتی از این پدیده آگاه شده بودند. این موضوع، یکی از نکات کلیدی و مهم در تحقیقات من بود و فکر میکنم بسیار بالاتر از اینکه افراد درگیر در این ماجرا چه کسانی بودند اهمیت داشت. می توانم بگویم که نه تنها دستگاه های اطلاعاتی ایتالیا، بلکه دستگاه های اطلاعاتی تعدادی دیگر از کشورها هم از این مساله خبر داشتند.
*** چه زمانی به این نتیجه رسیدید که تحقیقات شما به میزان کافی پیش رفته و الان زمان نگارش و انتشار کتاب است؟
آن ها لزوماً ظاهر یک جنایتکار را نداشتند. بعضی از آنها با داشتن خانواده، شغل، ثروت و شهرتی محترمانه، می توانستند کاملا در جامعه ادغام شده باشند. سوالی که همیشه از خودم می پرسم این است: چه طور فردی که بامداد دوشنبه به دفتر کار، شرکت یا آغوش خانواده اش برمی گردد، می تواند آخر هفته اش را با شلیک به غیرنظامیان گذرانده باشد؟ این همان مفهوم «عادی بودن شر» است که بیشترین تاثیر را روی من گذاشته است. زمانی که فهمیدم دیگر تنها یک داستان برای روایت ندارم، بلکه حجم زیادی از شهادت ها و اسناد را در اختیار دارم که می توانند در دسترس دستگاه قضایی قرار گیرند. بنابراین، کتاب با یک هدف دوگانه متولد شد. از یک سو، هدفم این بود که کتاب راوی قسمتهایی از جنگ بوسنی باشد که در خطر فراموشی بود و از طرف دیگر، تلاش داشتم با نظم بخشیدن به مطالب جمع آوری شده، آنرا به یک سند تاریخی تبدیل کنم. به این علت تصمیم گرفتم تنها به انتشار کتاب اکتفا نکنم، بلکه با همکاری نیکولا بریجیدا، وکیل، گوییدو سالوینی، وکیل و قاضی سابق و همینطور مارتینا رادیچه، جرم شناس، شکایتی را هم به دادستانی میلان ارایه دهم.
کتاب من در ۱۷ مارس ۲۰۲۶ منتشر گردید و تحقیقات قضایی هم که از سال قبل به جریان افتاده بود. باور من این است که کتاب تنها قسمتی از کار است و تحقیقات قضایی، مستقل از تحقیقات من، توسط بازرسان و مسؤلان قضایی ادامه دارد.
هنوز نتوانسته ام با هیچ یک از تک تیراندازهای آخر هفته رو در رو ملاقات کنم
*** آیا شما شخصاً این افراد را از نزدیک دیده اید یا درباره ی خصوصیت های شخصیتی و رفتاری آنها پژوهش کرده و از دیگران درباره ی آنها شنیده اید؟ این افراد چه خصوصیت هایی داشتند؟ آیا در زندگی روزمره، افرادی عادی و محترم در جامعه به شمار می آمدند؟ آیا از بیرون تفاوتی با دیگران داشتند؟
بزرگترین حسرت من، حداقل تا به امروز، دقیقا همین است. هنوز نتوانسته ام شخصاً با هیچ یک از این به اصطلاح «تک تیراندازهای آخر هفته» که حاضر باشد بی پرده از کارهایش برایم بگوید، رو در رو ملاقات کنم. با این وجود، شهادت کسانی را جمع آوری کرده ام که آنها را دیده یا همراهی کرده اند و رفتارشان را توصیف کرده اند.
تصویری که از این افراد به دست می آید، نشان دهنده کسانی است که از نظر اقتصادی خیلی مرفه هستند. بعنوان مثال متخصصان یا کارآفرینانی که به سلاح و شکار علاقه دارند. بعضی از آنها در زندگی روزمره به عنوان افرادی کاملا عادی، خوش لباس و صاحب ماشین های گران قیمت، ساعت ها و سلاح های نفیس توصیف شده اند. و دقیقا همین جنبه ماجراست که مرا بیش از هر چیز نگران می کند. آنها لزوماً ظاهر یک جنایتکار را نداشتند. بعضی از آنها با داشتن خانواده، شغل، ثروت و شهرتی محترمانه، می توانستند کاملا در جامعه ادغام شده باشند. سوالی که همیشه از خودم می پرسم این است: چه طور فردی که بامداد دوشنبه به دفتر کار، شرکت یا آغوش خانواده اش برمی گردد، می تواند آخر هفته اش را با شلیک به غیرنظامیان گذرانده باشد؟ این همان مفهوم «عادی بودن شر» است که بیشترین تاثیر را روی من گذاشته است.
برای شلیک به کودکان، زنان و سالمندان ارقام متفاوتی وجود داشت
*** بعضی از رفتارهایی که در روایتهای در ارتباط با این افراد آمده، با نگاه به جزئیات، می تواند آنها را برای ما شبیه هیولا نشان دهد. بعنوان مثال، مبحث تفاوت در هزینه «شکار» انسان ها. درباره ی این مساله چه اطلاعاتی به دست آوردید؟
ما با پدیده ای روبرو می باشیم که در آن، مرگ یک انسان به یک کالا تبدیل گشته است. و این دقیقا همان چیزی است که من در کتابم به عنوان واحد اندازه گیری حقیقی آن سیستم تعریف کرده ام: واحدِ سنجشِ این جنایت پول نبود، بلکه درد بودشهادت های جمع آوری شده، از سیستمی پرده برمی دارند که در آن، پرداخت پول فقط هزینه ای جهت شرکت در این عملیات نبود، بلکه می توانست بسته به نوع هدف تغییر کند. در بین مدارکی که گردآوری کرده ام، ارقام متفاوتی برای شلیک به کودکان، زنان جوان، زنان، مردان و سالمندان بچشم میخورد.
در یکی از این روایت ها، کودک به عنوان گران ترین و مطلوب ترین هدف معرفی شده است. این اطلاعات بتازگی از راه شهادتی که به همراه گوییدو سالوینی، جمع آوری کرده ام هم تأیید شده و وجود این نرخ ها و اهداف را تصدیق می کند. البته ارقامی که در کتاب آورده ام، مستقیماً از دل همین شهادت ها استخراج شده اند و در مقطع کنونی، نباید آنها را به عنوان یک حقیقت اثبات شده در مراجع قضایی درنظر گرفت.
این وظیفه دستگاه قضایی است که مشخص نماید کدام یک از این موارد به شکل مستند قابل اثبات هستند. با این وجود، برای من شوکه کننده ترین بخش ماجرا، خود مبلغ نیست. بلکه اصل این رویه است. اگر واقعا سیستمی وجود داشته که در آن، نرخها برمبنای میزان رنج تحمیل شده به قربانی افزایش می یافته، پس ما دیگر فقط با قتل هایی که توسط چند شخص منفرد انجام شده، روبرو نیستیم. ما با پدیده ای روبرو می باشیم که در آن، مرگ یک انسان به یک کالا تبدیل گشته است. و این دقیقا همان چیزی است که من در کتابم به عنوان واحد اندازه گیری حقیقی آن سیستم تعریف کرده ام: واحدِ سنجشِ این جنایت پول نبود، بلکه درد بود.
*** درباره ی رقابت میان بعضی از این افراد برای شلیک به زیباترین زنان مطالبی مطرح گردیده است. اگر امکان دارد درباره ی این مساله و شواهدی که در اینباره به دست آورده اید توضیح دهید.
در پاسخگویی به این پرسش می خواهم محتاط عمل کنم. شاهدهایی وجود دارند که می گویند در سیستم سافاری های مرگ، نوعی رقابت میان شرکت کنندگان برای شکار زنان شکل گرفته بود و زنان جوان به عنوان اهدافی خیلی گرانقیمت و مطلوب درنظر گرفته می شدند.
با این حال، نمی خواهم ماجرا را به نحوی روایت کنم که گویا اظهارات یک شاهد، یک حقیقت اثبات شده در روند قضایی است. مسئله این است که حتی بدون این جزییات وحشتناک نظیر قیمت گذاری قربانیان برمبنای سن یا زیبایی، تصویر کلی به دست آمده از اظهارات شهود خیلی وحشتناک است.
این یک حقیقت غیرقابل انکار در یادداشت ها و اظهارات شهود است که افراد خارجی با همراهی افراد آشنا به منطقه، به مواضع تک تیراندازها در اطراف سارایوو منتقل می شدند و تفنگ هایی به آنها داده می شد که بیشتر مناسب شکار بودند، نه جنگ.
جان جردن، آتش نشان سابق آمریکایی که در سارایوو کار می کرد، در سال ۲۰۰۷ در جریان محاکمه راتکو ملادیچ، همین مشاهدات را بازگو کرد. جردن توضیح داد خارجی هایی را دیده که به نظرش شبیه «توریست ها» بوده اند و حتی لباس و سلاح هایشان را هم توصیف کرد؛ اما مهم می باشد به خاطر بسپاریم که او هیچگاه نگفت شخصاً شلیک کردن آنها را به چشم دیده است. خواننده در این کتاب با شهادت های دیگری روبرو خواهد شد که من شخصا از شاهدانی که با این گروه ها مواجهه داشته اند نقل کرده ام. بعنوان مثال، شهادت زنی به نام «کریستیانا اس.» که با دو گروه مجزا از این گردشگر ها (یک گروه از میلان و گروه دیگر از رم) هم کلام شده بود.
*** آیا در جریان تحقیقات خود مستقیماً با افرادی مواجه شدید که اعضاء خانواده یا نزدیکانشان قربانی این شکار انسان شده باشند؟
در اواخر سال ۱۹۹۳، اطلاعات بوسنی حضور اتباع بیگانه، همچون ایتالیایی ها، را در تپه های سارایوو به اطلاع همتایان ایتالیایی خود رسانده بود. طبق روایت این منبع، سازمان اطلاعات نظامی ایتالیا (Sismi) در آن زمان پاسخ داده بود که این افراد را شناسایی کرده، آنها را به کشورهایشان بازگردانده و به این غائله پایان داده است. اما شهادت های جمع آوری شده حاکی از آنست که این روند همچنان ادامه داشته است. اگر این روایت با اسناد و مدارک ثابت شود، با یک پرسش گریزناپذیر روبرو می شویم: چرا؟بله، و البته دیدارهای خیلی دشواری بودند. در تحقیقاتی از این دست، همیشه این خطر وجود دارد که همه چیز به مشتی عدد، سند، اسم و شهادت تقلیل یابد، اما پشت هر یک از این اعداد، یک انسان قرار دارد. در سارایوو با وضوح بیشتری درک کردم که محور اصلی پژوهش من «تک تیراندازها» نیستند، بلکه قربانیان اند. رهگذری که از خیابان می گذشت، کودکی که مشغول بازی بود، یا زنی که به خرید می رفت. برای مردمی که زیر سایه محاصره زندگی می کردند، گلوله تک تیرانداز ممکن بود هر لحظه از راه برسد. ارتباط با آنهایی که آن تراژدی را با تمام وجود تجربه کرده اند، به من فهماند که این کار نمی تواند فقط یک پژوهش جنایی ساده باشد، بلکه پای حافظه تاریخی هم در بین است. ما نمی توانیم فقط به این بهانه که سی سال از ماجرا گذشته، از قربانیان بخواهیم همه چیز را به دست فراموشی بسپارند. گذشت زمان شاید از بار درد کاهش دهد، اما بار مسئولیت را از بین نمی برد.
*** اغلب شرکت کنندگان از کدام کشورها بودند؟
بر اساس شهادت ها، این افراد از کشورهای مختلفی می آمدند. به نظر می آید باتوجه به موقعیت لجستیکی ویژه ای که در شمال ایتالیا برای انتقال شکارچیان به اطراف سارایوو فراهم شده بود، ایتالیایی ها نقش به سزایی در کل این فرآیند داشتند.
ردپای شهروندانی از آلمان، فرانسه، بریتانیا، یونان، روسیه، آمریکا و کانادا هم دیده می شود. من در پژوهش خود، برآورد کلی و خیلی گسترده ای عرضه کرده ام که نشان داده است در طول جنگ، پای چند صد نفر در بین بوده که بخش قابل توجهی از آنها را ایتالیایی ها تشکیل می دادند. اما در این مورد هم می خواهم دقیق باشم. تعداد دقیق شرکت کنندگان هنوز از نظر قضایی ثابت نشده است. بنابراین، مسئله اصلی این نیست که ثابت نماییم آیا ۲۰۰، ۳۰۰ یا ۵۰۰ نفر در این ماجرا دخیل بوده اند. نکته کلیدی این است که بفهمیم آیا واقعا یک سیستم سازمان یافته وجود داشته که به اتباع بیگانه اجازه می داده تا به مواضع تک تیراندازها برسند و به غیرنظامیان شلیک کنند؟ روشن کردن این مساله بر عهده دستگاه قضایی است.
*** چقدر امیدوار هستید که عدالت اجرا شود؟
امروز بسیار بالاتر از روزی که این کار را شروع کردم، امیدوارم. نه به این خاطر که فکر کنم تمام آن چه گفته ام به اثبات رسیده است، بلکه چون برای اولین بار، این ماجرا دیگر فقط داستانی نیست که فقط از زبان شاهدان یا روزنامه نگاران نقل شود. حال پای پرونده های قضایی در بین است. دادستانی میلان تحقیقاتی را آغاز نموده و بعد از آن، دامنه توجهات به سایر کشورهای اروپایی هم کشیده شده است. روندهای حقوقی و بررسی هایی در بوسنی و هرزگوین، اتریش، بلژیک و سوئیس به جریان افتاده و ارتباطاتی هم میان مقامات مختلف شکل گرفته است. من نمی دانم آیا این مسیر به صدور حکم محکومیت منجر خواهد شد یا خیر؛ هیچ نویسنده یا روزنامه نگاری نمی تواند چنین قولی بدهد. اما این را می دانم که امروز، این شانس حقیقی وجود دارد که بعد از سی سال، عاقبت برخی افراد مورد پیگرد و بررسی قضایی قرار گیرند. همین موضوع، برای من یک موفقیت بزرگ است.
*** روندهای قضایی در ایتالیا و بوسنی و هرزگوین هم اکنون در چه مرحله ای هستند؟
منبع من، یا همان «مرد فرانسوی»، می گوید که ارتش صرب های بوسنی برای هر شکارچی که اجازه ورود به این کشور را پیدا می کرد، «مبلغی» دریافت می کرده است. بدین سبب اگر بخواهیم از دخالت در این جنایت حرف بزنیم، دریافت پول در ازای صدور اجازه برای شکار غیرنظامیان، خود به تنهایی یک دخالت مستقیم محسوب می شودتحقیقات دادستانی میلان همچنان در جریان است. در سال ۲۰۲۶، نام چند شهروند ایتالیایی در لیست مظنونان ثبت گردید و اقدامات تحقیقاتی مختلفی، همچون یک عملیات بازرسی صورت پذیرفت که طی آن، یک صداخفه کن و یک عکس که از نظر بازرسان حائز اهمیت بود، ضبط شد. البته این امر طبیعتاً به مفهوم مجرم بودن افراد درگیر نیست، بلکه نشان داده است دستگاه قضایی درحال بررسی و راستی آزمایی فرضیه های تحقیقاتی خود است.
نکته حائز اهمیت دیگر، افزایش تعداد منابع و شهادت هاست. بخش قابل توجهی از افرادی که در کتاب با نامهای مستعار یا اختصاری از آنها یاد شده، هویت حقیقی خودرا در اختیار بازرسان قرار داده اند. من در جواب انتقادات شبکه BIRN هم تصریح کردم که حدود ۷۰ درصد از منابع من، بعدها با حاضرشدن در دادستانی شهادت داده اند. علاوه بر این، در سال ۲۰۲۶ به شهادت جدیدی از فرانسه دست یافتم که بنا به ادعای منبع، نشان داده است سرویسهای اطلاعاتی فرانسه از همان زمان جنگ از این پدیده آگاه بوده اند. من این اطلاعات را هم نه به عنوان یک مدرک قطعی، بلکه به عنوان یک سرنخ تحویل بازرسان داده ام.
به هر حال، مهم ترین مسئله این است که این ماجرا درحال پیدا کردن ابعادی بین المللی است و دیگر تنها یک پرونده قضایی در ایتالیا محسوب نمی گردد. در اتریش ۲ مظنون وجود دارد. در مورد سوئیس نیز، ژوئن گذشته به دادستانی برن احضار شدم و گزارش مکتوبی را در این خصوص ارایه دادم. اظهارات من در دادستانی برن موجب شد که خود آنها درخواست تشکیل پرونده ای مشترک با دادستانی میلان را مطرح کنند. تنها می توانم آن چه را که بطور رسمی اعلام و ثبت کرده ام برایتان خلاصه کنم: من با تاکید بر شهادت های دقیق و مستدل متوجه شدم که در سالیان ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ در شهر لوگانو، گروهی از ایتالیایی ها به همراه شهروندانی از سوئیس، جهت شرکت در «سافاری های انسانی» به بوسنی می رفته اند. من نام، نام خانوادگی و شماره تلفن ۳ شاهد کلیدی را در اختیارشان قرار داده ام. در مورد دادستانی بلژیک هم فقط می توانم بگویم که در اکتبر آینده، برای ادای توضیحات در بروکسل حاضر خواهم شد.
*** به نظر شما چه عواملی موجب شد سرویسهای اطلاعاتی و نهادهای امنیتی کشورهای اروپائی، در صورت صحت این ادعاها، از چنین جنایتی آگاه باشند اما واکنش جدی و مؤثری برای شناسایی و مجازات عاملان آن نشان ندهند؟
این شاید نگران کننده ترین سوال تمام این تحقیقات باشد. تحقیقاتم مرا به این باور رساند که بعضی از سرویسهای اطلاعاتی از ماجرا مطلع بوده اند. یکی از منابع کلیدی من که از اعضاء سابق سرویسهای اطلاعاتی بوسنی است، به من اظهار داشت که در اواخر سال ۱۹۹۳، اطلاعات بوسنی حضور اتباع بیگانه، همچون ایتالیایی ها، را در تپه های سارایوو به اطلاع همتایان ایتالیایی خود رسانده بود. طبق روایت این منبع، سازمان اطلاعات نظامی ایتالیا (Sismi) در آن زمان پاسخ داده بود که این افراد را شناسایی کرده، آنها را به کشورهایشان بازگردانده و به این غائله پایان داده است. اما شهادت های جمع آوری شده حاکی از آنست که این روند همچنان ادامه داشته است. اگر این روایت با اسناد و مدارک ثابت شود، با یک پرسش گریزناپذیر روبرو می شویم: چرا؟
توضیحی که یکی از منابعم به عنوان یک عضو سابق سرویسهای اطلاعاتی، که در کتاب او را «بی نام» می نامم، به من داد این بود که دستگاه های اطلاعاتی درگیر شرایط جنگی به شدت پیچیده ای بوده اند و اولویت های دیگری داشته اند. اما من شخصاً معتقدم که این توضیح اصلاً قانع کننده نیست. وقتی یک سرویس اطلاعاتی گزارشی دریافت می کند بر مبنای این که اتباع بیگانه پول می دهند تا به سوی غیرنظامیان در یک شهر تحت محاصره شلیک کنند، نمی تواند بسادگی از کنار آن بگذرد و آنرا یک مبحث حاشیه ای درنظر بگیرد. و دقیقا به این علت است که اعتقاد دارم پژوهش درباره ی مسئولیت های احتمالی نهادها و سازمان ها هم لازم است و نباید فقط بدنبال مقصران فردی بود.
نقش ملادیچ در ماشین نظامی محاصره کننده سارایوو غیرقابل انکار است
*** در تحقیقات شما آیا شواهدی بر مبنای دخالت مستقیم راتکو ملادیچ یا نقش وی در «سافاری های مرگ» به دست آمده است؟ در مورد مرگ او چه احساسی دارید؟
در مورد راتکو ملادیچ، باید بین آن چه تا حالا به اثبات رسیده و آن چه پژوهش من بدنبال اثبات آن است، تمایز خیلی روشنی قائل شد.
ملادیچ در زمان محاصره سارایوو، فرماندهی ارتش صرب های بوسنی را بر عهده داشت. وی در دادگاه لاهه به بهتان نسل کشی، جنایات ضد بشریت و جنایات جنگی بطور قطعی محکوم شد. بدین سبب نقش وی در ماشین نظامی محاصره کننده سارایوو غیرقابل انکار است. اما این مسئله کاملا متفاوت می باشد که ادعا کنم امروز مدرک مستقیمی در دست دارم که نشان داده است ملادیچ شخصاً از وجود به اصطلاح «سافاری ها» آگاه بوده یا مجوز آنها را صادر کرده است.
منبع من، یا همان «مرد فرانسوی»، می گوید که ارتش صرب های بوسنی برای هر شکارچی که اجازه ورود به این کشور را پیدا می کرد، «مبلغی» دریافت می کرده است. بدین سبب اگر بخواهیم از دخالت در این جنایت حرف بزنیم، دریافت پول در ازای صدور اجازه برای شکار غیرنظامیان، خود به تنهایی یک دخالت مستقیم بحساب می آید. با این وجود، من هم اکنون مدرک آنرا در اختیار ندارم. در عوض، شواهد و شهادت هایی وجود دارد که نشان داده است این افراد خارجی به سوی مواضع صرب های بوسنی هدایت و همراهی می شدند.
همچنین می دانیم که جان جردن، شهادت خودرا درباره ی آنهایی که «تیراندازان توریست» نامیده می شدند، دقیقا در جریان محاکمه ملادیچ در سال ۲۰۰۷ ارایه داد. به این دلیل، معتقدم که دستگاه قضایی حتما باید سلسله مراتب فرماندهی و میزان آگاهی احتمالی مقامات نظامی و سیاسی از این پدیده را بررسی کند. درباره ی مرگ ملادیچ در ۲۷ اوت ۲۰۲۶، در حالیکه دوران حبس ابد خودرا در لاهه می گذراند، بیشتر احساس تلخی و تأسف می کنم. نه به این خاطر که در زندان مُرد، زندان دقیقا همان جایی بود که او بعد از محکومیت قطعی به خاطر جنایاتی تا این حد سنگین، باید بقیه عمرش را در آن می گذراند. بلکه بدین سبب تلخکامم که با مرگ یک انسان، فرصت پرسیدن سوالات جدید و مستقیم از او هم از دست می رود.
مرگ نباید سبب بسته شدن پرونده تحقیقات شود. بلکه برعکس، باید ضرورت درک زوایای تاریک و پنهان ماجرا را پررنگ تر کند.
در مورد سایر رهبران صرب های بوسنی هم باید با همین احتیاط عمل کرد. رادووان کاراجیچ به بهتان نسل کشی، جنایات ضد بشریت و جنایات جنگی بطور قطعی محکوم شده است. اما مسئولیت داشتن در جنایات جنگی و محاصره شهر یک بحث است و اثبات مسئولیت خاص در سازماندهی «سافاری ها» بحثی دیگر.
البته فیلمی وجود دارد که در کتابم به آن اشاره کرده ام و با عنوان «حماسه های صربی» (۱۹۹۲) در یوتیوب در دسترس می باشد که توسط شبکه بی بی سی فیلم برداری شده و پاوو پاولیکوفسکی آنرا کارگردانی کرده است؛ در این فیلم دیده می شود که کاراجیچ به ادوارد لیمونوف، نویسنده روس، اجازه می دهد با یک مسلسل به سوی شهر شلیک کند. من در کتابم، اظهارات لیمونوف در همین رابطه را که طی یک کنفرانس مطبوعاتی در میلان بیان شده بود، آورده ام.
*** در موارد دیگری هم میتوان رفتارهایی را دید که از برخی جهات یادآور آن چیزی است که شما درباره ی «سافاری های سارایوو» روایت کرده اید. بعنوان مثال، درباره ی برخی شهرک نشینان اسرائیلی در کرانه باختری گزارش هایی انتشار یافته است که نشان داده است افرادی که زندگی مرفهی در اروپا یا آمریکا دارند، به سرزمین های فلسطینی می روند و در خشونت ضد فلسطینیان، همچون اخراج، کشتار و شکنجه، مشارکت می کنند. به نظر شما چرا جامعه جهانی در مقابل چنین جنایاتی واکنش جدی و مؤثری نشان نمی دهد؟ آیا میان این موارد و آن چه شما درباره ی «سافاری های سارایوو» پژوهش کرده اید، شباهتی می بینید؟
در طول جنگ غزه در دو سال گذشته، آژانسی در تل آویو فعال بود که امکان چیزی به نام «گردشگری جنگی» را فراهم می کرد. به این معنا که افراد در ازای پرداخت پول، با اتوبوس به تپه های اطراف غزه در داخل خاک اسرائیل برده می شدند تا تماشا کنند که چه طور ارتش اسرائیل (IDF) غیرنظامیان را قتل عام می کند، خانه ها را ویران می سازد و بیمارستان ها را هدف قرار می دهد. هزینه این تور برای هر نفر ۱۸۰۰ دلار بودشباهتی که من بین این دو می بینم، لزوماً به ماهیت سیاسی یا نظامی این درگیری ها برنمی گردد. انطباق دادن دو بستر تاریخی کاملا متفاوت بر روی یکدیگر کار اشتباهی است. در عوض، این شباهت به یک سازوکار کلی تر مربوط می شود. این که احتمال اعمال خشونت ضد یک جمعیت غیرنظامی نرمال سازی و توجیه شود. یا وقتی قربانیان متعلق به گروهی هستند که «دیگری» پنداشته می شوند، رنج آنها کاملا نادیده گرفته شود.
سوالی که من همیشه از خودم می پرسم این است: چه اتفاقی می افتد وقتی قسمتی از جامعه جهانی تصمیم می گیرد که بعضی از قربانیان، کمتر از دیگران مستحق توجه اند؟
در سارایوو، ما با شهری روبرو بودیم که سال ها تحت محاصره قرار داشت و غیرنظامیانش هر روز هدف بمباران و گلوله تک تیراندازها بودند. اگر تحقیقات من ثابت شود، نشان داده است که در کنار خشونت نظامی، نوعی «خشونت خصوصی سازی شده» هم جریان داشته است؛ افرادی که پول می دادند تا بتوانند شخصاً در مرگ غیرنظامیان مشارکت کنند. این دقیقا همان سازوکاری است که توجه مرا به خود جلب کرده است.
من فکر نمی کنم نیازی باشد ادعا نماییم سارایوو و کرانه باختری دقیقا یکسان هستند. اما معتقدم در رویارویی با هرگونه خشونتی ضد غیرنظامیان، باید یک سوال ثابت را از خود بپرسیم: قربانیان چه کسانی هستند، مقصران چه کسانی اند، و چرا نهادهای جهانی با وجود داشتن ابزارهای لازم، مداخله نمی کند؟ عدالت بین المللی وقتی گزینشی عمل کند، اعتبارش را از دست می دهد. درس سارایوو هم دقیقا همین است: مصونیت امروز می تواند به تراژدی فردا تبدیل گردد.
هرچند من شخصاً متقاعد شده ام که آن چه در فلسطین می گذرد یک نسل کشی است و مایه تأسف عمیق است که دولت یهود و رهبران سیاسی آن، گویی هیچ درسی از هولوکاست نیاموخته اند و با فلسطینیان دقیقا به همان روشی رفتار می کنند که نازی ها رفتار می کردند.
می خواهم اطلاعاتی را هم به این مساله اضافه کنم: در طول جنگ غزه در دو سال گذشته، آژانسی در تل آویو فعال بود که امکان چیزی به نام «گردشگری جنگی» را فراهم می کرد. به این معنا که افراد در ازای پرداخت پول، با اتوبوس به تپه های اطراف غزه در داخل خاک اسرائیل برده می شدند تا تماشا کنند که چه طور ارتش اسرائیل (IDF) غیرنظامیان را قتل عام می کند، خانه ها را ویران می سازد و بیمارستان ها را هدف قرار می دهد. هزینه این تور برای هر نفر ۱۸۰۰ دلار بود. شاید کسی بگوید این «گردشگران» فقط تماشاگر بوده اند. من مدت ها به این مساله فکر کردم، اما به این نتیجه رسیدم که وقتی صحنه هایی مثل کشته شدن زنان، مردان و کودکان یا ویرانی خانه ها را تماشا می کنی و هم زمان از دیدن آنها غرق در شادی می شوی (چیزی شبیه به تشویق تماشاچیان در استادیوم فوتبال) آنگاه تو هم در آن چه رخ می دهد شریک جرمی. صرف نظاره گر بودن، کسی را تبرئه نمی کند.
یک شهادت، هرچقدر هم پرارزش باشد، باز هم فقط یک شهادت است
*** چه سفارش ای به روزنامه نگارانی دارید که می خواهند در مورد پرونده های پیچیده و ظریف پژوهش کنند؟ مهم ترین درسی که آموخته اید چیست؟
اولین چیزی که به یک روزنامه نگار جوان می گویم این است: عاشق فرضیه خودت نشو. این یکی از مهم ترین درس هایی است که در جریان این مطالعه یاد گرفتم. وقتی به یک داستان خارق العاده می رسید، وسوسه می شوید فقط دنبال شواهدی بگردید که آنرا تأیید کنند. در حالیکه باید بدنبال چیزهایی باشید که امکان دارد آنرا نقض کنند.
قانون دوم، راستی آزمایی همیشگی منابع است. یک شهادت، هرچقدر هم که پرارزش باشد، باز هم فقط یک شهادت است و باید با سایر شهادت ها، اسناد، تاریخ ها، مکانها و شرایط تطبیق داده شود.
قانون سوم، عجله نکردن است. من سال ها قبل از انتشار کتاب روی این مساله کار کردم و حتی بعد از چاپ آن هم به جستجو برای یافتن منابع و تأییدیه های جدید ادامه دادم. سرانجام، یک روزنامه نگار باید بداند چه زمانی دست نگه دارد و اجازه دهد دستگاه قضایی کار خودش را بکند.
رسالت روزنامه نگار، نور تاباندن بر زوایای پنهان، یافتن آدم هایی با حرف های ناگفته، کنار هم چیدن قطعات پازل و پرسیدن پرسشهایی است که هیچ کس دوست ندارد بشنود. اما ما نباید جای قضات بنشینیم.
مهم ترین درسی که از این ماجرا با خود به همراه می برم، شاید خیلی ساده باشد. این که گذشت زمان از وخامت یک جنایت نمی کاهد و سکوت، بار مسئولیت را به بی گناهی تبدیل نمی نماید. حالا بعد از سی سال، سوال همچنان همان است. چه کسی می دانست، چه کسی مشارکت کرد و چرا هیچ کس جلوی این اتفاق را نگرفت؟ تا آن زمان که پاسخی برای این پرسش ها نداشته باشیم، این مطالعه پایان نخواهد یافت.
۲۱۹/۴۲
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان کیت هنری در مورد این مطلب