ArtKit کیت هنری

۱۰ سال اسارت و یك عمر وفاداری

۱۰ سال اسارت و یك عمر وفاداری كیت هنری: چشم در چشم رحیم شدم. با صدایی لرزان اظهار داشت: «معصومه! چه قدر خوشحالم كه منتظرم ماندی....»



به گزارش كیت هنری به نقل از ایسنا، معصومه كریمی همسرآزاده سیدرحیم حسینی است. وی در خاطراه ای درباره سال های فراق از همسر روایت می كند: ۱۰ سال گذشت. جنگ به اتمام رسید. اعلام گردید اسرا آزاد می شوند. دل تو دلم نبود تا كی در باز شود و باردیگر او را ببینم! همه خانواده و دوستان در انتظار سیدرحیم بودند. همه یا چشم به روزنامه داشتیم یا گوش به رادیو تا شاید خبری شود. آن اواخر اسارت دیگر خبری از نامه هم نبود.

خیلی وقت بود كه از او خبر چندانی نداشتم. آن زمان هاهم فقط چند كلمه احوالپرسی بود و چیز زیادی نمی گفت. اما انگار به خاطر متن نامه های سید كه درباره انقلاب و امام بود، عراقی ها نامه نگاری اش را ممنوع كرده بودند. از آن وقت دیگه بی خبرِ غافل بودیم.

لحظه های پرتلاطمی بود. آزاده ها گروه گروه برمی گشتند. اما ما نمی دانستیم او با كدام گروه بر می گردد! امید ما به این بود كه حتما این روزها خبری از سیدرحیم می شود. همه جای خانه، برای استقبال، از تمیزی و شادی برق می زد. همه جا را چراغانی كردیم. همسایه ها و اقوام هم با نصب پلاكاردِ خوش آمدگویی، می خواستند در شادی مان شریك باشند.

زمان سپری می شد اما خبری از سید نبود. خانواده همسرم كه تهران بودند، به گمان این كه شاید، فرزندشان اول به اصفهان برود به شهرشان برگشتند. باردیگر انتظار آغاز شد. انگار این روزهای انتظار علاقه ای به تمام شدن نداشت. در خلوت كه با خدا درددل می كردم، گله داشتم كه چرا سهم من از این ازدواج تنها انتظار بوده! گوشه دلم در كنار تمام نگرانی ها، هنوز كمی امید بود. می دانستم بالاخره یوسف به كنعان باز می گردد.

روزهای جهل سپری می شد. تا این كه یك روز بامداد چند سپاهی به در خانه آمدند. آقاجان در را باز كرد. یكی از پاسدارها اظهار داشت: «سیدرحیم حسینی می شناسید؟»

درست شنیده بودم؟ كسی اظهار داشت: «سیدرحیم حسینی» با شنیدن این اسم، بدون تأمل دوان دوان سمت در دویدم. مهلت ندادم و پیش از پدر گفتم: «بله همسرم است». برادران پاسدار كه این همه شور و هیجان را دیدند، گفتند: «خواهر چشمتان روشن. سیدرحیم سر خیابان منتظر شماست.»

زبانم بند آمد، صدای ضربه های دلم را می شنیدم. نفهمیدم چگونه با پای برهنه و چادری كه روی شانه ام افتاد بود، از كنار حیاط و در مقابل چشمان متعجب دیگران، تا سر كوچه دویدم. اثری از داماد ۱۰سال پیش نبود. تنها یه پیرمرد لاغر با موی سپید در برابرم ایستاده بود. باورم نمی شد، این خودش بود كه روبه رویم ایستاده بود! این گذر ایام نبود؛ مگر می شود زمان با ما چنین كند؟ چشم در چشم رحیم شدم. با صدایی لرزان اظهار داشت: «معصومه! چه قدر خوشحالم كه منتظرم ماندی....»

خودش بود همان صدا، این را كه گفت فهمیدم یوسف ما هم برگشته. خیلی غریبانه استقبال شد. پس از آن همه انتظار كم كم داشتیم از بازگشتش دلسرد می شدیم، اما یوسف ما در بین ناامیدی ها آمد. می دانستم اندك دلخوشیِ گوشه قلبم بالاخره حقیقت دارد.

سید كه فكر می كرد در غیابش طلاق گرفته ام، پس از آزادی مردد بوده كه این جا بیاید یا اصفهان؟ تا این كه دل به دریا می زنه و میاد سراغم. پدر همه را خبر كرده بود. خانواده رحیم هم به سرعت خودرا به تهران رساندند. پس از آن استقبال غریبانه، حالا همه داشتند خیرمقدم با شكوهی را تدارك می دیدند. می شد به عینه تاثیر رنج و غمِ دوری را در قامت مادر سیدرحیم دید. او كه از یك چشم نابینا بود، به خاطر ۱۰ سال اشك فراق پسرش، چشم دیگر را هم از دست داده بود. حالا با آمدن یوسفش، عطر پیراهنش برای او كافی بود. مادر آقا رحیم دیدار قامت فرزندش را به قیامت سپرد.





منبع:

1398/05/25
11:25:42
5.0 / 5
48
تگهای خبر: رادیو , روزنامه
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۹ بعلاوه ۴
ArtKit کیت هنری
artkit.ir - حقوق مادی و معنوی سایت كیت هنری محفوظ است

كیت هنری

کیتهای هنری